
زندگي ما آدم ها معجوني از لحظات تلخ و شيرين است و اين وسط دوستاني كه نجيبانه صداقت و همدلي خودشان را نثارمان مي كنند، جزيي فراموش نشدني از پيكره خاطرات ما هستند.محمد رضا رجايي پور(فطري) از بچه هاي خونگرم و مهربان تابان است كه مهرباني خود را از ديگر نشريات نيز دريغ نداشته است و تبسم هميشگي اش در ذهن بيشتر اهالي مطبوعات برجاي مانده است...
در مثنوی و معنوی مولانا آمده است که روزی لوطی ای ،امردی را به خلوت برد ،زمان فعل حرام که فرارسید لوطی دید که امرد بر کمرش خنجری بسته است با تعجب از او پرسید که این خنجر برای چیست و امرد گفت برای آنکه اگر کسی به من نظر سویی داشت با یک ضربت کار او را تمام کنم!لوطی خندید و گفت خدا را شکر که من نظر سویی بر تو ندارم !این حکایت شاید ظاهری نا خوشایند داشته باشد اما مولوی همیشه در هر حکایتی بدون توجه به ظاهر خوب یا بد آن حکایت ،منظوری دارد .در روزهای اخیر این حکایت مرا بیش از هرچیز به یاد آنهایی می اندازد که عمری را با ادعای آشنایی با قلم و رسانه گذرانده اند وبه خیال خود، خنجرحفظ عفاف بر قلم خود آویزان کرده اند اما وقتی که طشت از بام می افتد و زمان امتحان سر می رسد، خود شان ثابت می کنند که این خنجربازیچه ای بیشتر نبوده و آن ادعاها صرفا چیزی برای خالی نبودن عریضه بوده است.
مي گويند زماني كه قطار داخل شهري (ماشين دودي)تازه به تهران آمده بود، يكي از تفريحات مردم آن بود كه كنار قطار متوقف شده بنشينند تا به محض اينكه قطار راه مي افتد به طرف آن سنگ پراني كنند؛ بنابراين طولي نكشيد كه حركت كردن و تغيير، معادل سنگ پراني و سكون و در جا زدن، معادل بي تفاوتي مردم گرديد . اين روزها در مقام ارزيابي وضعيت اجتماعي و البته رسانه اي اين شهر،نزديكي زيادي ميان ماجراي ماشين دودي و انجام كار فرهنگي در اين شهر مي بينم به گونه اي كه كافي است گامي در جهت اصلاح و حركت برداشته شود تا سنگ پراني آغاز گردد و موج تخريب عليه شخص به راه بيفتد...

